تبليغاتX
دختر ایرونی

دختر ایرونی

سلام

من وبلاگ جدیدی با همین نام (دختر ایرونی) تاسیس کردم.

منتظر شما هستم. بانظرات خوب و سازندتون منو خوشحال کنید.

بفرمایید اینجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:32  توسط pgh 

بدون شرح!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:10  توسط pgh  | 

چند نکته برای زندگی بهتر

  • هر روز از محاسن سه نفر تعريف كن.
  • دست ديگران را به گرمي بفشار.
  • موقع صحبت كردن به چشم مخاطب نگاه كن.
  • از عبارت خواهش مي كنم زياد استفاده كن.
  • در آشپزي بهترين باش.
  • هر بهار گل بكار.
  • در سلام كردن از ديگران سبقت بگير.
  • با هدف زندگي كن.
  • اتومبيلهاي ارزان  قيمت  سوار شو، اما بهترين خانه را بخر.
  • بهترين كتابها را خريداري كن.
  • نسبت به خودت و ديگران بخشاينده باش.
  • چند جوك سالم و مؤدبانه در ذهن داشته باش.
  • كفشهاي تميز به پا كن.
  • بين دندانهايت را با نخ دندان تميز كن.
  • زماني كه احساس كردي مستحق حقوق بيشتري آن را درخواست كن.
  • هر چيزي را كه به امانت ميگيري به صاحب آن باز گردان.
  • در هر حيطه كه ميتواني تدريس كن.
  • همان طور كه دوست داري با تو رفتار شود با ديگران رفتار كن.
  • موسيقي بزرگان را بشناس.
  • هيچ وقت هديه دوستان را رد نكن.
  • يادداشتهاي تشكر را بدون معطلي بنويس.
  • هيچ وقت جلوي هيچ كس سر فرود نياور و گردن كج نكن.
  • به استادانت احترام بگذار.
  • هيچ وقت  زمان رابراي فراگيري حيله هاي تجارت هدر نده به جاي اين كار تجارت كردن را بياموز.
  • به افسران پليس،مأمورين آتش نشاني و ارتشي ها احترام بگذار.
  • زمام خلق وخويت را به دست گير.
  • از كشاورزاني كه محصولاتشان را در پشت وانت هاي خود با آگهي هاي دست نوشته ميفروشند خريد كن.
  • سر پوش خمير دندان را هميشه ببند.
  • زباله ها را بدون آنكه به تو گفته شود بيرون ببر.
  • بيش از اندازه در معرض نور خورشيد قرار مگير.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:39  توسط pgh  | 

BALOON KITES

BALOON KITES

BALOON KITES

BALOON KITES

BALOON KITES

BALOON KITES

BALOON KITES

BALOON KITES

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط pgh  | 

 

سفر

خانواده اول

پدر: سلام

مادر: سلام، خسته نباشي!

پدر: سلامت باشي. راستي بچه‌ها كجان؟ آرمان؟ آرمين؟

آرمان و آرمين: سلام پدر

پدر: سلام بچه‌ها خوبين؟

آرمان وآرمين: ممنون، مرسي

مادر: همگي بياين، شام حاضره !!... راستي يك ماه بيشتر به عيد نمونده امسال تعطيلات بريم رم؟ پارسال سيمين با شوهر و بچه‌هاش رفتند اونجا،گفتند بهشون خيلي خوش گذشته!

آرمان: نه پدر بريم تايلند من دوست دارم اونجا رو ببينم.

آرمين: من ميگم بريم هلند.

پدر: باشه امسال هم ميريم مسافرت. فقط به من اجازه بدين فكر كنم كجا بريم، آخه من نظرم اينه نه بريم رم، نه تايلند و نه هلند. من ميگم بريم پاريس! البته براي اينكه بحثي پيش نياد پيشنهاد مي كنم قرعه كشي كنيم! نظر شماها چيه؟

مادر: من موافقم.

آرمان: من و آرمين هم  موافقيم.

پدر: پس بعد از شام قرعه كشي مي كنيم.

***

پدر: سلام

مادر: سلام. خوبي؟ بليت گرفتي؟

پدر: بله، چقدر شلوغ  بود انگار همه عيد مي خوان برن مسافرت! راستي زنگ زدم بهترين هتل و اتاق رزرو كردم، ترسيدم اتاق هم مثل بليت كمياب بشه!!

مادر: دستت درد نكنه. منم يه ليست تهيه كردم از تمام فاميل هامون كه يادم نره براشون سوغاتي بخرم.

پدر: هنوز يك ماه مونده، چقدر عجولي خانوم.

مادر: هرچه زودتر كارهامون رو انجام بديم بهتره. فردا هم زودتر بيا خونه بريم براي عيد لباس بخريم!

پدر: باشه ولي فكر نمي كني لازم نباشه، آخه هفته پيش يك عالمه لباس خريديم.

مادر: نه، تا عيد همشون از مد ميوفتن، بايد مد سال جديد رو بخريم.

***

مادر: اين يك ماه چقدر زود گذشت... راستي پروازمون چه ساعتيه؟

پدر: ساعت يازده و نيم. تو داري چيكارمي كني؟

مادر: دارم بررسي مي كنم چيزي رو از قلم ننداخته باشيم... بچه ها زود باشيد وسايلتون رو بيارين الان آژانس مياد!

آرمين: اين هم وسيله‌هاي من. ولي من بازم ميگم كاش مي رفتيم هلند، مطمئنم خيلي خوش مي گذشت.

آرمان: نه تايلند بهتره. پدر سال ديگه بريم تايلند! نه اصلاً همين تابستون بريم، باشه؟

پدر: باشه. تابستون هم ميريم هلند، هم تايلند، هم پاريس.(خوبه حالا قرعه كشي كرديم.)

مادر: آژانس اومد، بريم كه ديرمون نشه.

***

مادر: خيلي خسته شدم چقدر صف گمرك شلوغ بود... به من كه خيلي خوش گذشت.

پدر: خسته نباشي. به منم خوش گذشت ولي كاش ميشد لحظه سال تحويل كنار برج ايفل باشم مثل دوسال پيش، هيچ وقت يادم نميره...

آرمين: نه اصلاً خوب نبود. من كه از اول گفتم بريم هلند، تازه پنيرهاي خوشمزه هم مي خورديم!

آرمان: نه هلند چيه! از همه بهتر تايلنده، تابستون اول از همه بايد بريم تايلند!

آرمين: نه ميريم هلند!

مادر: من كه ميگم بازم بريم رم، خيلي خوب بود.

پدر:اصلاً بذارين تابستون بشه بعد بحث كنيد.(كل عيد رو بحث كردين وغرزدين بسه ديگه!)

آرمان: اين دفعه رم تو قرعه كشي نباشه. من خوشم نيومد.

پدر: اي بابا! خيلي خوب هرچه شماها بگين...

 

خانواده دوم

پدر: سلام خانوم!

مادر: سلام خوبي؟ چقدر دير كردي؟

پدر: مونده بودم اضافه كاري، براي همين دير اومدم.پسرمون كجاس؟

مادر: هرچه صبر كرد نيومدي خوابش برد... آخه چقدر سختي؟ چقدر اضافه كاري؟به من و خودت رحم نمي كني، به اين بچه رحم كن. چشمش به در خشك شد تا تو بياي !

پدر: چي كار كنم خانوم؟ بايد اونقدر در بيارم كه بتونم خرج زندگي رو در بيارم.

مادر: ما با همين حقوق كم زندگي مي كنيم، از تو توقعي نداريم.

پدر: مي دونم ولي مي خوام اين يك ماهي كه تا عيد مونده رو اضافه كاري كنم تا با پولش تو و بچمون رو ببرم مسافرت.

مادر: واي چه خوب! خيلي ازت ممنونم كه اينقدر به فكر مايي. هرجا بريم مطمئنم بهمون خوش ميگذره. بعد از سالهاي سال ميتونيم بريم مسافرت، باورم نميشه! پسرمون چقدر خوشحال ميشه. كاش زودتر صبح بشه تا بهش اين خبر رو بدم!

پدر: فقط...

مادر: فقط چي؟

پدر: راستش... راستش مي ترسم پول كم بيارم و نتونيم...

مادر: نه نفوذ بد نزن. پولي كه دادي تا باهاش لباس عيد بخرم روهنوز خرج نكردم. براي تو و پسرمون يك دست لباس مي خرم. باقيش هم بهت ميدم براي مسافرت. كمه ولي خوب...

پدر: پس خودت چي؟

مادر: لياس هاي من هنوز قابل استفاده هستن.

پدر: منم لباس نمي خوام. لباس هاي منم هنوز خوبن. مي تونم يك ماه ديگه بپوشمشون. فقط بايد چند جاش رو برام روفو كني.

مادر: چشم

پدر: ولي براي پسرمون حتماً لباس بخر كه موقع عيد دلشاد باشه، نمي خوام ناراحتيش رو ببينم.

مادر: باشه... حتماً...

***

پسر: سلام بابايي

پدر: سلام پسر كوچولوي گلم

پسر: بابايي امسال ميريم مسافرت؟ ماماني بهم گفته امسال عيد ميريم مسافرت!

پدر: بله پسرم

پسر: آخ جون. من مسافرت رو خيلي دوست دارم. حالا كجا ميريم؟

پدر: ميريم چالوس.

مادر: اونجا مسافر خونه داره؟

پدر: نپرسيدم. حتماً داره ولي من از دوستم چادر گرفتم كه شبها تو چادر بخوابيم.(اين طوري هزينه سفرمون كمتر ميشه.)

مادر: خوب كي ميريم؟

پدر: هفته ديگه؟

***

پسر: بابايي مرسي كه امسال رفتيم مسافرت.اين بهترين عيد بود كه داشتم.

مادر: منم همين طور، ازت ممنونم خيلي خوش گذشت.(خدايا شكرت)

پدر: خوشحالم كه بهتون خوش گذشته.(اي كاش بتونيم بازم بريم سفر.)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:47  توسط pgh  |